گفتم: لعنت بر شيطان ! لبخند زد. پرسيدم: چرا مي خندي؟ پاسخ داد: از حماقت تو خنده ام مي گيرد پرسيدم: مگر چه كرده ام؟ گفت: مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام با تعجب پرسيدم: پس چرا زمين مي خورم؟! جواب داد: نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند. پرسيدم: پس تو چه كاره اي؟ پاسخ داد: هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن! گفتم: پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟ در حاليكه دور مي شد گفت: من پيامبر نيستم جوان ...!
قلم خورده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
وقتی اون روز دیدمش که زیر ماشین خوابیده بودو داشت با چه سختی پمپ یه ماشین خدا تنی را عوض میکرد وقتی که دستای سیاهو ترک خوردش دیدم وقتی صورت شکسته و غم دیدشو دیدم وقتی دیدم که از هر کلمه ای که میگه غم و درد دلش بیرون ریخته میشه باورم نمیشد که فقط 25 سال داره علی فقط 25 سال داشت اما باید خرج 2 تا خواهر و مادرشو با شاگردی کردن و شبا درس خوندن در می آورد خونشون تو یکی از خیابونای پاین شهر بود مادرش روزا میرفت کلفتی یه مادمازل از خدا بی خبرو میکرد باباشم که اگه آدم بود و یه سیر غیرت داشت به جرم حمل تریاک تو زندان نبود علی بودو 2 تا خواهر دم بختو خرج شکمو از همه مهمتر دانشگاش نمیدونم اون آدم بود یا ما؟ یادمه مامان لباسایی که آقا مهدی نمیپوشید چون از مد افتاده بودو به درد خیابون گردیاش نمیخورد از همه مهم تر باب سلیقه دوست دختراش نبود میداد بهش علی هم کلی خوشحال میشد علی عادت داشت همیشه سر به زیر باشه همیشه اول از همه سلام کنه همیشه نجیب بود و در عین غم زدی گی و فقر زیبا ...
اون روز هیچ وقت یادم نمیره بابا را دیدم که حراسون اومد توی خونه و باچشمای پر از اشک ما را سوارکرد تو راه همش دلم تو تب تاب این بود که خدایا خدایای مهربون من چی شده چرا بابا حرفی نمیزنه نکنه کسی مرده نکنه ... تا این که بابا لب باز کرد و گفت روزگار گل چینه یکی دیگه از گلای عالمو چیدو زد زیر گریه . خدای من علی باورم نمیشد مگه میشه علی رفته باشه آخه اون که سمبل خوبی بود آخه اون که از گلم پاک تر بود تو این فکرا بودم که رسیدم سر کوچشون بیچاره مادرش وقتی ما را دید اومد جلوی ماشینو مادرمو بقل کردو گفت خدا علیمو گرفت خدا امیدمو نا امید کرد حالا چی کار کنم زن بیچاره گریه میکردو نفرین میکرد به دختر برادرش سمیه آره سمیه دختر دایی علی بود همه میدونستن که علی از بچه گی سمیه را دوست داشت همیشه برای سمیه مینوشت همیشه عاشقانه اون دخترا دوست داشت بابام گفته بود که علی چند بار رفته خواستگاری سمیه ولی چون شاگرد بودهبی پول چون نداشته چون بابای بی غیرتش زندان بوده چون باباش پولش نداده تا بره ماشین بخره و تو خیابون جلوی پای امسال منو هزارون مثه ما که تو نازو نعمت و شکم سیر بزرگ شدیم بوق بزنه چون از بچه گی کار کرده بود و خرجش خودش در آورده بود چون نون زحمتشو میخورد چون چون و چونها همیشه دایی ردش میکرده تا دیشب که خبر میدن فردا شب نامزدی سمیه عشق زندگی علیه نمیدونم نبودم پیشش ولی میتونم حدس بزنم پسر بی چاره چه کشیده تصور از دست دادن کسی که تو خیالت زندگیتو با اون ساختی دستی که تا امروز برای تو بوده حالا در عرض یک دقیقه بفهمی یکی دیگه اومد اونو برد میتونی بفهمی چقدر سخته؟ علی ادبیات میخوند همیشه هم قشنگ مینوشت و قشنگ می خوند اون شبم نوشت ولی آخرین نامه زندگیشوعلی 50 تا قرص خورد و رفت وقتی از بیرون خونه سمیه صدای سازو شنید وقتی شادی اونو حس کرد رفت به بلند ترین نقطه شهرو نوشت:
امشب تمام ستاره های آسمان گریه میکنند امشب تمام مرغان هوا اشک میریزند امشب قلبی میشکند و صدای شکستنش به آسمانها میرسد من صدای شکسته شدن قلبم را شنیدم...
به یاد آنم که آفتاب عشقش در آستان دلم هرگز غروب نخواهد کرد
تازیانه های باد شلاق وار آن چنان پتکی بر سر فرود می آورند و با هر فرود گویی در گوش میخوانند که آی بیایید که امشب دلی دور از دلداده خون شد جامی بی می شکست و پروانه ای به گرد شمعی طواف نکرد امشب ساقی فریاد مستانه بر نیاورد که نوش..... مطرب آواز وصال نخواند امشب می خانه خالی بود همه میگریند حتی ستارگان در سوگ ماه
آره علی نوشت و بعدشم مرد......................................................................
علی ضعیف نبود علی عاشق بود خسته بود غم دیده بود رنج کشیده بود خدا یا مگه یه قلب چقدر تحمل سختی داره عین نا عدالتیه اگه علی را ضعیف خطاب کنیم علی مرد بود مرد
وقتی جنازه علی را صبح پیدا میکنن این نامه تو دستش بوده امروز از این ماجرا 5 سال میگذره علی مرد ولی یادش برای من همیشه باقیه
قلم خورده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
فرزندان آدم، هابیل و قابیل و خواهران دوقلویشان بزرگ شدند. قابیل به زراعت و هابیل به گله داری مشغول شد. یک روز حوا به آدم گفت :«از خداوند می خواهم که مرا راهنمایی کند» خداوند اراده فرمود که نسل آدم زیاد شود تا سرشت ها و طبایع گوناگون به وجود آید و وحی فرستاد تا هر کدام از پسران ، خواهر دوقلوی آن یکی را به همسری بر گزیند. قابیل که خواهر دوقلوی خود را برازنده تر می دید، اعتراض کرد و گفت : « چرا باید برادر کوچکتر م با خواهر من ازدواج کند؟»
آدم گفت: « پسرم من و مادرت یکبار در بهشت بر خود ستم کرده و از فرمان خداوند سرپیچی نمودیم و از آنجا رانده شدیم». خداوند فرمان داد که هر یک از پسران چیزی برای او قربانی کنند و هر کدام که پذیرفته شد با همسر دلخواهش ازدواج کند. هابیل بهترین شترش را به قربانگاه برد و زیر لب گفت : « خدایا این قربانی نا چیز را بپذیر!...» اما قابیل ، قدری محصول نا مرغوب برداشت و با خود اندیشید که حیف است آن گندم های طلایی و مرغوب در آتش قربانگاه بسوزد! آتش انتخاب الهی به شترش هابیل برخورد و قربانی او پذیرفته شد و هابیل به سجده افتاد و کینه هابیل بر دل قابیل افتاد و گفت: « تو را می کشم»، هابیل گفت: « برادر عزیزم ! خداوند قربانی را از پرهیزگاران می پذیرد! به خاطر بیاور که وقتی شیطان با نیرنگ ، پدر و مادرمان را از بهشت بیرون راند، به آدم گفت: که با فرزندان تو بر روی زمین بدتر خواهم کرد! ...»
سرانجام قابیل با سنگی سخت برادر را در حالی که کنار گله در خواب بود، کشت! و لحظه شوم سقوط و تباهی و برادر کشی در تاریخ بشر فرا رسید و زمین از قتل نخستین لرزید و اولین سنگ بنای ستم در جهان ، گذاشته شد.
قلم خورده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به کتاب خواندن کرد
در کنارش هم یک بسته بیسکوییت بود
مردی هم کنار او نشسته بود و داشت روزنامه می خواند
وقتی او نخستین بیسکوییت را به دهان گذاشت,متوجه شد که مرد هم یک بیسکوییت برداشت و خورد....او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت
پیش خودش فکر کرد بهتر است ناراحت نشوم
شاید اشتباه کرده ام
ولی این ماجرا تکرار شد
هر بار که او یک بیسکوییت بر می داشت آن مرد هم همین کار را میکرد
این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد
وقتی که تنها یک بیسکوییت باقی مانده بود,پیش خود فکر کرد:حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟
مرد آخرین بیسکوییت را نصف کرد و نصفش را خورد
این دیگر خیلی پرویی میخواست! او حسابی عصبانی شده بود
در این حین بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست.آن زن کتابش را بست,وسایلش را جمع کرد و با نگاه بسیار تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت
وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست,دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه ی بیسکوییت آنجاست...باز نشده و دست نخورده
خیلی شرمنده شد,از خودش بدش آمد
یادش رفته بود که بیسکوییتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود
آن مرد بیسکوییت هایش را با او تقسیم کرده بود
بدون آنکه عصبانی و برآشفته باشد
در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوییت هایش میخورد خیلی عصبانی شده بود
و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت خواهی نبود
پ ن ۱ : سه چیز هرگز بازنمیگردد:
۱- سنگ پس از پرتاب
۲- حرف بعد از گفتن
۳- زمان بعد از سپری شدن
پ ن ۲ : به یاد ندارم نابینائی به من تنه زده باشد.
پ ن ۳ : برای اینکه پشه ها کاملاً نا امید نشوند، دستم را از پشه بند بیرون می گزارم.
روزی مردی خواب عجیبی دید.دید که پیش فرشته هاست و به کارهای انها نگاه می کند.هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتهها را دید که سخت مشغول کارند و تندتند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند٬باز می کنند و ان ها را داخل جعبه می گذارند٬مرد از فرشته پرسید:شما چکار می کنید؟
فرشته در حالی که داشت نامه را باز می کرد٬گفت:اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت.باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و ان ها را توسط پیکهایی به زمین می فرستند.مرد پرسید شماها چکار می کنید؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت:اینجا بخش ارسال است٬ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.
مردبا تعجب از فرشته پرسید:شما چرا بیکارید؟فرشته جواب داد:اینجا بخش تصدیق جواب است .مردمی که دعاهایشان مستجاب شده٬باید جواب بفرستندولی فقط عده ی بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید:مردم چگونه می توانند جواب بفرستد؟فرشته پاسخ داد:بسیار ساده٬فقط کافیست بگویند:خدایا شکر!
قلم خورده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.انها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان:"یواش تر برو من می ترسم."
مرد جوان:"نه اینجوری خیلی بهتره."
زن جوان:"خواهش می کنم من خیلی می ترسم."
مرد جوان:"خوب اما اول باید بگی دوستم داری."
زن جوان:"دوستت دارم.حالا میشه یواش تر برونی."
مرد جوان:"مرا محکم بگیر."
زن جوان:"خوب حالا میشه یواش تر برونی"
مرد جوان:"باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بگذاری
اخه نمی تونم راحت برونم اذیتم می کنه"
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود .برخورد موتورسیکلت با ساختمان حادثه افرید.در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت.
مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود . بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت وخواست تا اخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
دمی می آید و بازدمی می رود اما زندگی چیزی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را ببرد.
قلم خورده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر* به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن * من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند * و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم
قلم خورده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختر يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم. يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام،برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش!
قلم خورده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكترفوق تخصصي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
قلم خورده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
نمی دونم چرا آدما فکر میکنن ۲ بار عاشق میشن یا حداقل می تونن بشن عزیزان اینجوریه دنیا یه بار عاشق میشی می فهمی استباه کردی بقیشو دوست می داری تویه دوست داشتنت هیچ وقت نمی تونی عشقتو فراموش کنی هیچ وقتم اولین کسی که میبینی با هاش میگردی عشق نیست عشق اونیه که حتی اگه طرفت با کسه دیگه ای باشه تو خودت بسوزیو مانع زندگیش نشی اما مواظب وقت زندگیتون باشین که کوتاهه خیلی کوتاه
بیخیال بازم بیخیال همیشه بیخیال
پس به سعید.ج گیر ندین چرا اینجوری مینویسه مدل نوشتنم این شده هیچ آدمی از این حالت خوشش نمیاد اما ... خیلی حرف زدم
بریم سر اصل مطلب
البته توهین به دوستان گلم نشه
بهترین دوستانم دستهایم بهترین همراهم پاهایم
عزیزترین گوشهایم و راستگوترین چشمانم
زیباترین خودم و پاکترین دلم
و دگر هیچ
بسیار بزرگهای کوچک را عاجزانه طلبیده ام
بسیار شیرین های تلخ را دوست داشته ام
دگر نه هوس ان سرخ لب سیه چشم کمان ابرو در دلم
نه هوای رفاقت با ان خوش مرا مبا غیرت مرد نما در سرم
حال ای خدایم
ای مهربان ترین
ای عزیز
که روحمتنمهدیه ی توست
اگر بگویم هیچ نمی خواهم دروغ است که من حریصم و طمع کار
اگر بگویم هیچ نمی دانم دروغ است که انچه باید بدانم به من اموخته ای
کودکیم که می گریمو بهانه ام بهشت توست و حتی به جهنمت امید دارم فقط پیش تو آرومم
قلم خورده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
کودکی که آماده ی تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند شما فردا مرا به زمین می فرستید؛اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو درنظر گرفته ام؛او در اتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
- اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق اورا احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می تونم بفهمم مردم چه می گویند،وقتی زبان آنهارا نمیدانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و بادقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات،دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه از اینکه دیگر نمی توانم شمارا ببینم ناراحت خواهم بود!
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهش آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا کرد: خدایا! اگر باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید؟
خداوند شانه ی اورا نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد؛ به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.
قلم خورده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
یک جزیره کوچک در میان اقیانوس و تو در آنجا تنها هستی و زیر آفتاب سوزان هر لحظه در عطش دیدن یِک دوست می سوزی و افق را با چشمانت در می نوردی اما تو تنها هستی.
بعد از روزها تلاش و با نیروی امید قایقی می سازی و جزیره را ترک می کنی. هفته ها در راه هستی و آنگاه که رمقی برای تو باقی نمانده پرندگان دریایی به تو امید را بار دیگر هدیه می دهند و تو پای بر روی خشکی بزرگی می گذاری. جزیره ای بزرگ با مردمانی بومی . چقدر از دیدن آنها خوشحال هستی . روزها می گذرند و تو بتدریج به آنجا عادت می کنی اما همزمان احساسی گنگ در وجودت بیدار می شود و آنگاه تو بار دیگر می فهمی که به آنجا تعلق نداری و ساکنین آن جزیره تو را آنگونه که هستی درک نمی کنند. و تو چشم در افق داری.
با کمک قایقی بزرگ که ساکنین جزیره برایت فراهم کرده اند بار دیگر راهی سفرمی شوی روز و شب در مقابل چشمانت چشمک می زنند اما تو پلک بر هم نمی گذاری. ساحلی بزرگ آرامش را به تو باز می گرداند و تو خود را در خشکی عظیم می یابی . خشکی که قسمتی از یک قاره بزرگ است. دیگر کاملا احساسی شادی می کنی انسانهای متمدن و پیشرفتهای علمی آنان تو را به وجد می آورد با آنها دوست می شوی . مطالعه می کنی ناشناخته ها را در ابتدا از کتابها و بعد با چشمانت درک می کنی و هر چه بیشتر می فهمی خود را دورتر از اطرافیانت می بینی و جسمت نمی تواند بر خلاف میل روحت تو را در آنجا پایبند کند پس دوباره می روی.
با هر وسیله ای که هست می روی گاه پیاده و گاه سوار بر اسب و این رفتن تو را قانع نمی کند بسیاری را در راه دیده ای با بسیاری گفتگو کرده ای اما هنوز تنها هستی. با وسایل نقلیه سریعتر حرکت می کنی تا به آنسوی قاره می رسی. و با کشتی بزرگی به قاره جدید می روی . آنجا را نیز می گردی و هر چه بیشتر می گردی کمتر می یابی.
با یِک هواپیما پرواز می کنی و همه زمین را دور می زنی به جزیره نخست خود باز می گردی . تمام دنیا را بارها گشته ای و کره زمین را بارها دور زده ای و اینک بدرستی می دانی که از این جزیره نمی توانی خارج شوی.
چشم بر افق شب می دوزی و جزایر آسمانی را تماشا می کنی. می دانی که اگر آنجا نیز بودی باز هم تنها بودی
قلم خورده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
لوئيز رِدِن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچهشان بي غذا ماندهاند.
جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بياعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند .
زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم .»
جان گفت نسيه نميدهد .مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من .»
یه روز بعد از اینکه کنار شومینه صبحونه مونو خوردیم تصمیم میگیریم که بریم شهر که همه اون چیزایی را که لازم داریم بخریم لباس می پوشیم کفش میپوشیم من میگم چکمه هاتو بپوش* تو از پنجره بیرونو نیگا می کنی می بینی برف نمیاد* میگی نه پامو اذیت می کنه برفم که نمیاد* همین خوبه میریم شهر یه عالمهی زیاد همه چیزارو می خریم بهشون میگیم که برامون بفرستن* آدرس مزرعه مون را هم میدیم* آخه ما که هنوز ماشین نداریم که بتونیم خودمون همهی این یه عالمه چیزو باهاش بیاریم خونه که بعد خریدمون که تموم شد برمیگردیم طرف مزرعه مون* همونجوری پیاده وسط راه برف می گیره یه برف سنگین* ازونا که سریع میشینه رو زمین هی برف میره تو کفش تو پاهات سردش میشه * یخ* خیلی من اولش حواسم نیست* هی می بینم تو ازم عقب میافتی* هی میگم تندتر بیا دیگه* تند بیا که زود برسیم خونه* که بریم گرم شیم ولی تو پاهات دیگه حس نداره* نمیتونی راه بیای خوب من یهویی یادم میافته که تو دیگه چکمه پات نیست میگم چرا هیچی نمیگی کره خر بعد کولت می کنم به زور هااا آخه تو نمیخوای من این همه راه تورو کولت کنم* فکر میکنی اینجوری خیلی مثلاً طفلکی میشم و اینا. ولی من که حرف گوش نمیدم که ! میگم حرف نزن بوست می کنم وگرنه ها !! :) خوب تو هم حرف نمی زنی من الآن تورو کول کردم بعد تندتند میریم سمت مزرعه* سمت خونه بعد تو با خودت فکر میکنی سنگینم؟ سنگین که نیستم که* چرا هن هن می کنه این پس که :) بعد کلاهمو اینجوری یواشکی میزنی بالا* گوشمو بوس می کنی* بعد میگی ببخشیــــــــــــــــــــد ! منم اخم میکنم میگم مگه نگفتم حرف نزن بهت کره خر؟ میرسیم خونه تو رو میذارم رو پشتی کنار شومینه کفشاتو در میارم ٬ تو یه هو میگی آخ ! بعد من اونجوری نیگات می کنم و بعد یواش تر در میارمشون پاهاتوو نیگااا :) داره انگاری کبود میشه اصلا بعد من میگم ازین به بعد حرف گوش می کنی؟ میگی اوهوممم. میگم اوهوم نه ٬بــــله ! میگی بــله :) میرم لباس خشک میارم برات ٬ لباساتو عوض می کنی ٬ منم واستادم همون کنار. تو میگی نیگام نکن دیگه . میگم مگه نگفتم حرف نزن؟ زود عوض کن لباستو تا سرما نخوردی . پشتتو می کنی که خجالت نکشی :) میگم ازین مسخره بازیا نداشتیما ! روتو می کنی بهم ٬ زمینو نیگا می کنی که خجالت نکشی . میگم ازین مسخره بازیا هم همینطور ! :) سرتو میگیری بالا تو چشام نیگا می کنی و همونجوری بلیزتو از سرت میکشی پایین. میگم حالا شد و میخندم. من نه ها ٬ چشمام میخنده :) میرم لباسمو عوض می کنم و زودی میام میگی دهه ! مگه من نگفته بودم ازین چیزا خوشم نمیاد؟ برای چی واسه منم ریختی؟ بغلت می کنم از پشت « به بچهی خوب یه بار میگن حرف نزن ٬ اونم حرف نمی زنه . بچه خوبی باش ... » پاهامونو دراز می کنیم رو به شومینه من از پشت بغلت می کنم تو هم به نوک شست من نگاه میکنی که پات رو ناز میکنه بعد کمکم چشماتو میبندی و سعی میکنی بغل منو که هی تنگتر میشه بیشتر حس کنی من همونجوری که یواش یواش از لیوانه یه قلپ میخورم تو گوشت قصه میگم قصهی گل سرخ قصهی مترسک تنها قصهی کلاغ پیر آسمون نیلی قصهی گل کاغذی قصهی کرگدن عاشق با هزارتا قصهی دیگه چشات که گرم میشه بر میگردی فکر کنم الان نه خوابی نه بیدار شایدم هم خوابی هم بیدار گیلاست از دستت میفته با کف دوتا دستات صورت منو میگیری تو دستت و نگاش میکنی من چشمام رو میبندم کنار گردنم گرم میشه یه گرمی خوب یه گرمی آشنا گیلاس منم ریخت :) کف کلبه مون مسته حالا
قلم خورده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
به روايت افسانه ها روزي شيطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد ووسايلش را با تخفيف مناسب به فروش بگذارد .او ابزارهاي خود را به شكل چشمگيري به نمايش گذاشت. اين وسايل شامل خودپرستي،شهوت،نفرت،خشم،آز،حسادت،قدرت طلبي و ديگر شرارت ها بود. ولي در ميان آنها يكي كه بسيار كهنه و مستعل به نظر مي رسيد ،بهاي گراني داشت و شيطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد . كسي از او پرسيد ( اين وسيله چيست؟) شيطان پاسخ داد: ( اين نوميدي و افسردگي ست .) آن مرد با حيرت گفت: (چرا اينقدر گران است؟) شيطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد :چون موثرترين وسيله من است. هرگاه ساير ابزارم بي اثر مي شوند ، فقط با اين وسيله مي توانم در قلب انسانها رخنه كنم و كارم را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسي را به احساس نوميدي،دلسردي واندوه وادارم، ميتوانم با او هر آنچه ميخواهم بكنم. من اين وسيله را در مورد تمامي انسانها به كار برده ام ، به همين دليل اينقدر كهنه است. راست گفته اند كه شيطان دو ترفند اساسي دارد كه يكي از آنها نوميد كردن ماست. به اين طريق دست كم مدتي نمي توانيم براي ديگران خدمتي انجام دهيم و مفيد باشيم. ترفند شيطاني ديگر ترديد افكندن در وجود ماست ، تا ريشه ايمانمان كه مارا به خدا متصل ميكند،گسسته شود. پس مراقب باشيم كه فريب اين دوترفند را نخوريم!
قلم خورده در دوشنبه چهارم تیر 1386 حرف
دل | لينك ثابت
|
اگر اسمان بالای سرت ابریست و تو در زیر باران هستی اگر به دنبال رنگین کمان می گردی اما رنگ ها درد را برایت به ارمغان می اورند اگردنیایت تغيیری نمی کند وهیچ پایانی درنظرت وجودندارد اگردر جستجوی آفتابی اما تنها شب را می بینی اگر تمام اطرافیانت لبخند می زنند ولی تنها کاری که تو می توانی بکنی اخم کردن است اگر از همه اینها وقتی زندگی تو را به پایین می کشد خسته شده ای در ان هنگام از پشت قطرات اشکت به عجایب این زمین نگاه کن به زیبایی یک گل که همچون مخملیست در دستت هوای اطرافت و بوی خرمن علفهای تازه را استشمام کن بچه های شاد در پارک بیگناهی بازی آنها را ببین تصور کن همراه پروانه ای در هوا معلقی میان درختان به این سو و آنسو می پرد زمزمه های دریا یا گرمای نسیم تابستانی را به یاد آور به طعم تکه شیرینی فکر کن هنگامی که روی زبانت اب می شود یا نغمه پرندگان صبحگاهی هنگامی که با او ازشان به هر صبح سلام می کنند به یاد آور سخنان زیبایی که در اغوش مادرت گفتی نرمی نوازشش را احساس کن ، هنگامی که به آرامی بر صورتت بوسه می زند خوبی های درونت را جستجو کن ابرها را از اسمان زندگیت دور کن به زیر پایت نگاه نکن ، سرت را بالا بگیر. فکر نکن زندگی چه چیزهایی به تو بدهکار است ، به چیزهایی بیندیش که تو باید به او بدهی فردا را فراموش کن آنگاه می توانی زندگی را شروع کنی بنابراین روزگاری را که در آن زندگی میکنی با هدایایی که می توانی ببخشی متبرک ساز به جریان زندگی بی اعتنایی مکن بلکه به آرامی با آن همراه شو
قلم خورده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
آهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟ آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش. پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند. حاکم پرسيد : علت طلاق؟ آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.
اینک ، زمین بود و مشکلات آن ، سرما ،گرما ، باد و باران ، گرسنگی و تشنگی ، هراس و تنهایی و اندوه جدایی از بهشت !
زوزه گرگ های گرسنه در شب های سرد و تاریک ، تازیانه بادهای سخت و سیل رگبار ها آنها را به فکر وا داشت. سرپناهی لازم بود تا در آن روزها از گرمای آفتاب و شب ها از خطر حیوانات وحشی و سرما بیاسایند و پناه گیرند . آدم فکر خود را به کار انداخت و چیزی نگذشت که آن دو سر پناهی ساده برای خود ساختند و از آنچه در اطراف خود می یافتند ، نخستین ابزارهای زندگی بر روی زمین را فراهم کردند ، و کوتاه زمانی بعد ، اولین گام برای تشکیل اولین خانواده بر داشته شد.
حوا آبستن شده بود ، نخست از تغییر حالت های خویش هراسید . اما غریزه مادری و نیز دانش و هوشمندی شوهر مهربانش ، به او آرامش می داد . پس از نه ماه و اندی سرانجام ، حوا یک پسر و یک دختر ، قابیل و خواهر دوقلوی او را به دنیا آورد و آدم و حوا از تنهایی رها شدند و به کودکان دل بستند ، با بزرگتر شدن آنها ، محیط آرام و ساکت اطرافشان پر از هیاهویی شیرین شد و زندگی معنای تازه ای پیدا کرد.
هنوز آنها بسیار کوچک بودند که حوا بار دیگر آبستن شد وهابیل و خواهر دوقلویش نیز به جمع آنها پیوستند و نخستین خانواده بشری کامل شد و آدم و حوا مسئولانه به پرورش آنها همت گماشتند.
قلم خورده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 حرف
دل | لينك ثابت
|
سعي كن همه ي متن رو تا آخرين جمله بخوني. از همه مهمتر جمله ي آخره كه بايد خونده بشه!!!
يكي بود يكي نبود، يك بچه ي كوچيك بد اخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه ي پر از ميخو يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب! روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته هاي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخ هايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخ ها را در ديوار سخت بكوبد...بالاخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخ هايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد! روزها گذشت تا بالاخره يك روز پسر جوان به پدرش رو كرد و گفت همه ي ميخ ها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخ ها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي آنجام دادي ولي به سوراخ هايي كه در ديواربه وجود آورده اي نگاه كن!! اين ديوار ديگر هيچ وقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند...يك زخم فيزيكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند، آنها مي توانند تو را بخندانند و تورا تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»
قلم خورده در شنبه پنجم خرداد 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
بهت زده در آينه کوچک بالای سرش. مردی را می ديد که بی حرکت در وسط راه افتاده بود خلوت آن راه دور افتاده .وسوسه رفتن را در دلش شعله ور می کردو ترس او را بر سر دو راهی رفتن و برگشتن قرار داه بود تمام زندگی اش در گرو لحظه ای از اراده بود.رفتن و رهايی از عقوبت يک خطا يا بازگشت و نجات يک انسان از تنهايی مرگ اما در زندان تن ماندن بسی آسانتراست از زندانی وجدان بودن صدای ترمز ماشين سکوت آن جاده تنها را بر هم زد.
قلم خورده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
نابينايي در شب چراغ به دست و سبو بر دوش بر راهي مي رفت. يکي او را گفت: تو که چيزي نمي بيني چراغ به چه کارت مي آيد؟ چراغ از بهر کور دلانِ تاريک انديش است تا به من تنه نزنند و سبوي مرا نشکنند.
قلم خورده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد . و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند . و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند . و بعضي آزادگيشان را. و من ديدم که شيطان ميخنديد
قلم خورده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چیست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعنی همين! " شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ " استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! " شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم." استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!
قلم خورده در دوشنبه نهم بهمن 1385 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
ابليس شبي رفت به بالين جواني آراسته در شکل مهيبي سّر و بّرادر گفتا که منم مرگ اگر خواهي زينهار بايد بگزيني تو يکي زين سه خطر را يا آن پدر پير خودت را بکشي زار يا بشکني از خواهر خود سينه و سر را يا چند قدح باده گلرنگ بنوشي تا اينکه بپوشم زهلاک تو نظر را گفتا پدر و خواهر من سخت عزيزند هرگز نکنم ترک ادب اين دو نفر را ليکن چوب مي رفع شر از خوشتن توان کرد مي نوشم و با وي بکنم چاره ي شر را جامي دو بنوشيد چو شد خيره زمستي هم خواهر خود زد و هم کشت پدر را
قلم خورده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 حرف
دل | لينك ثابت
|
در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند و گاهي اوقات پدران هم.
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد حتي اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته محروم مي كند.
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت جاذبه مرد است و جاذبه قدرت زن.
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد بلكه چيزي است كه خود مي سازد.
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم .بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم.
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفتق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان ميدهد.
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان است و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي است.
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما هرگز بدون ايثار نمي توان عشق ورزيد.
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز بعد از آن چه لازم است آن چه را نيز ميل دارد بخورد.
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارت هاي خوب نيست. بلكه خوب بازي كردن با كارت هاي بد است.
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است . به رشد و تكامل خود ادامه مي دهد و به محض آن كه گمان كرد كه رسيده شده است دچار آفت مي شود.
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگ ترين لذت دنيا است.
و در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست
قلم خورده در سه شنبه سی ام آبان 1385 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
خنده هاي زوركي
رفتم رفتی رفت ساکت میشوم و میخندم اما خنده ای تلخ استاد داد میزند:خوب بعد!؟ ادامه بده و من میگویم رفت رفت رفت رفت و دلم شکست غم رو دلم نشست رفت و شادیم بمرد شور از دلم ببرد رفت رفت رفت ومن میخندم و میگویم خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشته , به آن میخندم
حرف دلم گفتي كه از ياد تو ميرم نه عزيزم مگه ميشه به جا چشمام قلبم اما پيش توست تا هميشه فاصله بين من و تو تا كجا دنباله داره قسمت اين بود كه جدا بمونيم از هم تا هميشه
دعاء من: براي همسايه كه نان مرا ربود، نان !! براي عزيزاني كه قلب مرا شكستند، مهرباني !! براي كساني كه روح مرا آزردند، بخشش !! و براي خويشتن خويش ، آگاهي و عشق مي طلبم