سلام اميدوارم همتون خوب و خوش وخرم باشيد امشب آخرين پستم رو تو دنيا نت مي نويسم و افتخار ميكنم آخرين پست مربوط ميشه به تولد ...
خب شروع ميكنيم امروز خداونديه گل به زمين هديه داد زمين مثل هميشه بي لياقت بود و اون گل رو به دست سرنوشت داد سرنوشت اون گل رو تو قلب من كاشت تا باغچه خالي قلبم صاحب يه گل باشه اما اون گل دنبال باغچه اي بهتر گشت و رفت تولدت مبارك اي بهترينم تا به امروز
دفعات بی شمار تخم یا بذر لوبیا و برنج و یونجه را سبز کرده بود بی آنکه بیندیشد به هنگام رشد یا تغییر شکل چه احساسی دارند .آن گونه که پوستشان می شکافد و آب تمام وجودشان را اشباع میکند ، تا زمانی که به دو پاره تقسیم شوند و راه را برای یک زندگی تازه بگشایند .
پ ن :تولد ۲۶ سالگيت مبارك پ ن : من رفتم اينبار واسه هميشه ولي يكي از نزديكانم مينويسه تو اينجا پ ن : خيلي با كوچولو خاطره داشتم بميرم كه دوريشو نبينم
قلم خورده در جمعه دهم آبان 1387 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.اما زخمی در پهلو دارم.زخمی که به دشنه ای تیز،پدر برایم به یادگار گذاشته است هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوش دارو ندارم پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوش دارو،برابر هیچ کیکاووسی،گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده،خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان.زیرا درد است که مرد ، می زاید و زخم است که انسان می آفریند پدرم گفته است:قدر هر آدمی به عمق زخمهای اوست.پس زخمهایت را گرامی دار زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است،تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد؛و هیچ نوشدارویی،شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق در دستان اوست او که نامش خداوند است پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او نوشدارو دارد،دستهایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را دوست تر دارد،بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد زخمی پر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد. من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم! من این پیچ و تاب و این رقص خونین را دوست دارم،زیرا به یاد می آورد که سنگ نیستم چوب نیستم،خشت و خاک نیستم، که انسانم پدرم وصیت کرده است و گفته است : از جانت دست بردار ، از زخمت اما نه، زیرا اگر زخمی نباشد،دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی، خدایی نخواهی داشت
دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم که این زخم عشق است و عشق میراث پدر است....
پ ن : این دست ها فقط تا ۱۰ آبان ماه ۱۳۸۷ برای دلم تو وبلاگ کوچولو مینویسه و بعد وبلاگ رو به دوستی میسپارم برای همیشه
پ ن : من هيچ كس رو ايگنور نكردم و نمي كنم
پ ن : پُرم از تنهایی، پُرم از غصه و غم بی خیال اصلا تو نمی فهمی چی می گم
قلم خورده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
دفتري از جنس دل ساخته بودم و روي ان با قلمي از احساس مي نوشتم تا شايد براي يکبار هم شده تو هم دل به اين دفتر خسته و تنها بسپاري... من هر روز نوشتم و تو خواندي...من از عشق گفتم از حديث بي قراري از دغدغه هاي اين دل کوچک... هر روز تو را بيشتر احساس ميکردم تو با تمام نبودنت احساس بودن را در من زنده کردي... من روزهاست که ديوانه ام...روزهاست که در حسرتم...دلم براي ذره اي محبت براي دستاني گرم و ... لک زده است... براي من سخن گفتن از عشق با تو سخت است نازنين... من حرف دلم را برايت نوشته ام...افسوس تو مي خواني ولي... چه بگويم ...از شب نوشته هايم بگويم...از راز نوشته هايم بگويم...از احساس که در دل مانده...از چشمهايي که از دوريت باران به راه انداخته اند... بدان اين دفتر به نام تو و براي تو باز شده و بدون تو بسته خواهد شد...
پ ن : هفته ها میگذره اما گل من نیومده دارم از غصه می پوسم چقدر این روزا بده پ ن : در اواخر ماه تولدش وبلاگ بسته خواهد شد برای همیشه (شاید)
بعدا نوشت : من او ندارم چه برسه به گل این گلو دیدی مردنو ندیدی بعدا نوشت : درک جاته!!!! من آدیمو نبستم فقط با یاهو On نمیشم
قلم خورده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
طنابی از حسرت ها خواهم ساخت و به درختی از ندیدن ها خواهم بست گردن حضور بی وجود خودم را به دست دلهره های طناب خواهم داد از صندلی چوبی ثانیه ها گذر خواهم کرد و با لگدی به این ثانیه ها با ثانیه ها، با تو، با آسمان و با این درخت خشک و پوسیده خداحافظی خواهم کرد نمی خواهم حتی بارانی از غصه چشمان زیبایت را تر کند من اکنون آزادم مثل پرنده مثل یک برگ جدا مانده از درخت اکنون آزادم بگذار کمی نفس بکشم هوای اینجا سرشار از بوی توست اینجا کسی برای نرسیدن به آرزوهای آبی مرا سرزنش نمی کند بگذار پرواز کنم اینجا دیگر دیواری وجود ندارد که فکر مرا در میان خود حبس کند بگذار با تقلایی خودم را به دست طناب بسپارم و پرواز کنم بگذار بروم اینجا سرد است......
قلم خورده در چهارشنبه دهم مهر 1387 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
چقدر تكراريست كلامي كه پر از تكرار است. اما چه تكراري زيباتر از آن ميتواند اينگونه فكر را در غل و زنجير بكشد. تو را ميگويم كه تكرار نام تو، زندگيام را ميسازد كه سراسر تكرار توست. چه زيبا تكرار ميشود نام شيرينت، چون دم، چون بازدم، و هر دم ودمادم. كاش ميشد بر تارك هستي، بر صورت خورشيد بر چهره ماه و بر زمزمه باد و بر هر آنچه تكراريست نام تو را حك كرد تا تكراريترين جلوه هستي تو باشي، و من بزرگترين حس دنيا كه اين تكرار دوست داشتني را عاجزانه ميبلعد. چه آرزويي، چه وهمي، چه خيالي.انگار كابوس سهمناك هستي مرا ميطلبد كه اينگونه به جفنگ آمدهام و اراجيف به هم ميبافم؛ اما به قول سهراب: «خاصيت عشق اين است». مرا اندكي دوست بدار ولي طولاني....
قلم خورده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
بنويس، عاشق خسته! بنويس! عشق ُ با خط ِ شکسته بنويس! تو رَجزخوني ِ اين حنجره ها، از دل ِ به خون نشسته، بنويس! بنويس شاپرک ِ مرده ي ما، از تو بندِ پيله رسته! بنويس! بنويس که اين صداي بي دروغ، عُمريه نخورده مَسته! بنويس! اب تبِ ترانه هاي بي صدا، از رفيقاي گُسسته بنويس! نتِ تک خوني ِ ساز ُ پاره کن! نُتار ُ دسته به دسته بنويس! بنويس که اوج ِ پرواز ِ کلاغ، مثل ِ اين زمونه پسته! بنويس! يه نفر تو سرزمين ِ شبْ هنوز، دل به تاريکي نبسته ! بنويس!
پ ن :سخته خیلی سخت می فهمی؟
قلم خورده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
کاش من مرده بودم و تو اومده بودی سرخاکم. ببین به چه خاک سیاهی نشستم؟ بعد از یک عمر زندگی طیب و طاهر. یادته می گفتی انشاء الله بمیرم تا تو راحت بشی، حالا تو مردی و من به عزات نشستم. ای کاش این روزها رو ندیده بودم. خدا هم خیلی بزرگه، وقتی به آدم دل می ده، دل هر جور بدبختی کشیدنی رو به آدم می ده. قربون قدرتت برم خدا که چه دلی برام درست کردی. چه دل پر دردی. منم و همین یک متر خاک که هر چی هم آب می ریزم یه علف روش سبز نمی شده، چقدر نماز شب خوندم که خدا اگر قابل هدایتی اصلاحت کنه و اگر نیستی، ما رو از دست خودت و خودت رو از دست این دنیا راحت کنه. چقدر به همین امامزاده صالح نذرت کردم. تو پونصد تومن از جیب آقات برمی داشتی برای هروئین، من دویست تومن از پول خرجی خونه نذر می کردم برای امامزاده صالح. دو ماه پیش نذر کردم که اگر تکلیفت رو امام مشخص نکنه، بندازمت از خونه بیرون. یک مرد سبزپوشی اومد سراغم، قربونش برم با اون قد بلند و چهره نورانی. جلوی یک دروازه بودم، تو خوابیده بودی، گفت بیدارت کنم، گفتم خوابش سنگینه، گفت بیدارش کن، عجیب بود که به یک اشاره من بیدار شدی. گفت ببرش از این در تو، گفتم می آیی؟ گفتی دوباره باید هروئین رو ترک کنم؟ گفتم: نه، آقا گفتن باید از این در بری تو. نگاهی به آقا کردی و گفتی چشم. بردمت از در تو، خیلی همه جا سبز و پر از گل بود، گل ختمی، گل کوکب، همینطوری که دست سردت توی دستم بود، دیدم نیستی. جیغ کشیدم. آقا گفت: زهرا خانم چرا جیغ می کشی؟ گفتم: پسرم؟ گفت: نگران نباش، مصلحت همین بود. حالا تو رفتی، نمی دونم الآن بخاطر همه کارهای خوب بچگی هات تو بهشت خدایی یا بخاطر همه کارهای بد جوونی ات توی جهنم اسفل السافلین.
امشب اومدم برات درد دل کنم. پدرم گفت مواظب بچه ات باش. می گفت مواظب باش. وضو نگه دار، نه ماه دائم الوضو بودم. معصیت نکردم. غیبت نکردم. نه ماه پاک و طاهر، انگار مشرف شده باشی به مدینه منوره. به خانم فاطمه زهرا اقتدا کردم. نه ماه هر روز با هر تکونی که توی شکمم خوردی شادی کردم . برات دعا خوندم که خداوند به من فرزند صالح بده. پدرت که دید پسری، گفت: خدا رو شکر، اسم خانواده رو نگه می داره. ناسلامتی تو اولین بچه خانواده ما بودی. آقات می گفت: عصای پیری می شه. از کجا می دونست باید هشت سال آزگار نعشتو از راهرو جمع کنم و مواظب باشم سرنگ موادت رو کسی نبینه. از کجا می دونست این قاتق نون، قاتل جونه. تا مدرسه بودی غصه نداشتم. بعد که بزرگتر شدی انگار جن رفت توی جونت. هر روز دعوا، هر روز باید منت یک کتک خورده رو می کشیدم که تیزی کشیده بودی توی صورتش. هر وقت حرف می زدم می گفتی به بابام نگو، باز خدا رو شکر از پدرت شرم می کردی و می ترسیدی. یادته رفتی عروسی پسر حسین بزاز که رفیق هنرستان ات بود؟ شب تا برگردی دلم هزار راه رفت. صبح سحر، سر نماز شب، دیدمت که از سر کوچه تلو تلو می خوردی و می اومدی. فهمیدم زهرماری خوردی. اومدم جلوت که بابات نفهمه، اگر فهمیده بود تکه تکه ات می کرد. اومدی تو، بوی گند شراب می دادی، مست لایعقل. با دستی که وضو داشت کثافتی که توی باغچه بالا آوردی شستم، سروصورتت رو شستم و خوابوندمت. می خواستم آقات نفهمه. از آقات پنهون کردم که چه می کنی. چند بار سر جیب آقات رفتی بهش گفتم من چون خرجی می خواستم پول ورداشتم.
آخرش همین کارهات زندگیت رو به آتیش کشید. هزار بار نگفتم ول کن؟ نگفتم؟ با محبت گفتم، نکردی. دعوات کردم، نکردی. باهات قهر کردم، درست نشد. تو که اگر یک روز بی محلی بهت می کردم آتیش می گرفتی، اصلا عین خیالت نبود. خودم با محسن آقای صدیقه خانم توی نیروی انتظامی حرف زدم، شاید یک هفته بگیرنت، بترسی، فایده نداشت. گفتم می ترسی و عبرت می گیری، نه ترسیدی و نه عبرت گرفتی. بعد از یک عمر آبروداری پلیس اومد در خونه حاج حسین بزاز، اونم پلیسی که فقط برای مراسم ختم و دهه ماده مبارک و شب های احیا خونه ما اومده بود. پسرم رو جلوی همسایه ها دستبند زدند و بردند. پدرت گفت: دیدی آخرو عاقبت مون جلوی مردم چی شد؟ وقتی آزاد شدی گریه کردم. زاری کردم. التماست کردم. قسم ات دادم به شیری که خوردی. پدرت با کمربند کتکت زد. اون روز، اول تابستون بود، وقت هندونه های توی استخر بود، تو اومدی حیاط، دست من و پدرت رو بوسیدی، گریه کردی، زار زدی، خودت رو با کمربند سیاه کردی، قول دادی، قول دادی، قول دادی که دیگه ترک می کنی. گفتی دلت پیش پروین دختر فرجیان بوده، اگر بگیری اش زندگی ات از این رو به اون رو می شه. می خواستم برم سراغ پروین، راستش رو بخوای یه بار رفتم حمام امامزاده یحیی، پشت پروین رو هم کیسه کشیدم. با اون پوست سفید و لطیف. ترسیدم اگر یک بار موقع عصبانیت این پوست لطیف کبود می شد من چه می کردم؟ جواب مادرش رو چی می دادم؟ بعدش هم که بی آبرویی بار آوردی. یادته؟ سعید جان! زیاد غصه نخور، این حرف ها فقط همین یک دفعه است، بعدش فقط منم و تو و خیرات و دعای آمرزش. ولی باید باهات یک بار تسویه حساب می کردم. یادته وقتی رحیم و پوران جان، اومدن یک هفته خونه ما چه بساطی راه انداختی؟ یک گردنبند کارتیه عروسی پوران جان رو برداشتی و دویست دلار از جیب برادرت زدی. صبح برادرت اومد توی آشپزخونه و به من گفت تا این لجن توی این خونه هست، من دیگه اینجا نمی آم. رحیم و پوران دیگه نیومدن تا وقتی خبر مرگت رو بهشون دادم. می دونستم حق با اونه، حالا توسری خوردن های پوران و حکایت ها و ماجراها که پیچید توی فامیل شون بماند. اون شب ختم پدر پوران جان که پدرت برای مرگ پدرش گریه نکرده بود، به حال تو گریه کرد.
آقات گفت: از کی پنهونش می کنی؟ گفتم: این درست می شه، اما آبرو رو باید حفظ کرد، چون بعدا که خوب شد به آب زمزم و کوثر هم این بی آبرویی رو نمی شه شست. اگه خوب شد، خوبیت نداره مردم بگن قبلا معتاد بوده، کسی به معتاد زن نمی ده. گفت: زهرا خانم! این خوب بشو نیست، این خط ، این نشون. یادته این جمله رو که گفتم به بابات بدوبیراه گفتی و سیگار روشن پشت دستت گذاشتی و پشت دستتو سوزوندی که دل منو بسوزونی؟ اما نتونستی. بیشتر از دو روز نتونستی جلوی خودتو بگیری. چنان به حال مرگ افتادی که وقتی اومدی التماس کنی و از من پول بگیری برای مواد خودم بهت پول دادم، یادته؟ بهانه هات یکی دو تا نبود، گفتی تقصیر مش رحیم حمومی یه که مواد می رسونه. سه روز بعدش که دیدی مش رحیم رو با حموم و جاه و جلالش نعطیل کردن. اون درست شد، ولی تو درست نشدی. تو که رفتی تهرون پیش عمه جانت؛ همه چیز برات مهیا بود، هر تفریحی می خواستی داشتی. آخه هروئین کشیدنت برای چی بود؟ یه بار گفتی عاشق یک کسی شدم، بهم خیانت کرده. حالم خرابه، یه بار گفتی سه ماه تنها بودم و پناه بردم به هروئین. یه بار گفتی پدرم زور می گفت و من لج کردم. من نفهمیدم پدرت فقط به تو زور می گفت؟ پس چرا بقیه برادرات طیب و طاهر موندن؟ چرا فقط تو که پسر بزرگم بودی این طور شدی؟ گفتم برات زن بگیرم بلکه آدم بشی.
منم دیگه طاقت نداشتم. تا شیش ماه پیش هرکی گفت بفرستینش جزیره، بلکه خوب بشه گفتم نه، بچه مه، نگهش می دارم. گفتن بدینش دست مامور شاید اصلاح شد. گفتم نه، خودم اصلاحش می کنم. بتول خانم گفت: کاش بمیره هم شما و هم خودش راحت بشه، گفتم زبون تو گاز بگیر. درست می شه. ولی دیگه طاقتم طاق شد. شیش ماه پیش که اومدم توی اتاقت و زرورق و سنجاق رو دیدم و بدنت رو که مثل نعش افتاده بودی آرزوی مرگت رو کردم. نمی خواستم بمیری تا راحت بشم، می خواستم بمیری تا راحت بشی. انگار مسوول تمام دردهایی که می کشیدی، من بودم. دیگه یقین کردم که نمی تونی. فهمیدم دیگه نمی تونی از این مکافات نجات پیدا کنی. فرداش روز مادر بود، رفتی برام گل خریدی. سه شاخه رز سفید و گفتی روز مادره. همه بهت بی محلی می کردن. برادرت گفت: پولش رو از کجا اوردی؟ دلم آتیش گرفت. خودت هم عصبانی شدی. خودت گفتی. مگه خودت نگفتی؟ به من گفتی می خوام بمیرم، ولی جراتش رو ندارم. گفتم ترک کن. از مرگ که بدتر نیست. گفتی شما نمی فهمین دردش از مرگ هم بدتره. گفتی ترک بکنم یا نکنم برادرم به چشم معتاد منو نگاه می کنه. گفتم از اینجا برو. برو یه شهر دیگه. گفتی که تنها بشم بدتره. دوباره می کشم. یادته چند ماهی هم رفتی بندر خبر زندونت رو برام آوردن؟ مگه تو زندون ترک نکرده بودی، چرا دوباره شروع کردی؟ ده دوازده سال اعتیاد تو یک طرف، تمام بدبختی و بیچارگی من یک طرف.
منو بغل کردی. گفتی منو ببخش که موهات رو سفید کردم. بدبختت کردم. بی آبروت کردم. از این زندون به اون زندون کشیدمت. گفتم آره تو منو بدبخت کردی . گفتی منو بکش و راحتم کن. گفتم کاش ده سال قبل که تازه شروع کرده بودی، مرده بودی. گفتی دلت نمی سوخت؟ گفتمت برای خودم چرا، برای تو نه. گفتم اگر منو دوست داری برو از اینجا، برو یه شهر دیگه. چرا می خوای توی این خونه بمیری که هم با زندگیت و هم با مرگت ما رو بی آبرو کرده باشی. گفتی: من خیلی ضعیفم. تو که شیر زنی، مادری رو در حق من تمام کن. این جوری هر روز زجر می کشم. یادته سه ماه قبل رفتیم مشهد؟ برات قرص خواب آور گرفتم، مخصوصا اون همه قرص رو گذاشتم دم دستت که اگر همه شو یک جا می خوردی راحت می شدی. گفتم می خوری راحت می شی. تموم عید می رفتم حرم امام به خاطر این کار گریه می کردم. از امام خواستم یا نجاتت بده یا راحتت کنه. برگشتم دیدم طلای مادرت رو دزدیدی و بردی فروختی. رفتی دزد آوردی و راه و چاه خونه رو نشونش دادی تا خونه رو بزنن. یادته؟ تو که نمی فهمیدی چه بلایی داری سر ما می آری. مسعود، برادرت، داشت دق می کرد. می گفت اگر فامیل مریم بفهمن که برادرم معتاده خیلی بد می شه. گفتم نمی ذارم. بهش قول دادم تا دو ماه تکلیف تو رو روشن کنم. امروز که بالای قبرت هستم هنوز دو ماه نشده. تو که حواست نبود مریم چه حرفهایی به مسعود می زد. بهش می گفت از این خونه بریم. مسعود گفت برای چی؟ گفت: از برادرت می ترسم. مث جنازه می مونه. این چرا این جوریه؟ مسعود گفت ناراحتی روحی داره. مریم گفت یعنی هروئین نمی کشه؟ مسعود گفت نه، این چه حرفیه! مسعود خیلی اصرار کرد که ببریم تحویلت بدیم اردوگاه. گفتم: نه مادر، بگذار خودم باهاش حرف بزنم.
مگه من بهت نگفتم کاری به مریم نداشته باشی. التماست کردم. بهت گفتم اگر پول می خوای از خودم بگیر. رفتی النگوی دختره رو دزدیدی. چی فکر کردی؟ فکر کردی نمی فهمن تو دزدیدیش؟ مسعود اول از همه فهمید. به من گفت می آد سراغت و النگو رو ازت می گیره. گفتم خودم ازش می گیرم. فکر کردم اول انکار می کنی ولی بعد اتاق رو می گردم و پیداش می کنم، حتی اگر شده به زور.
اون روز اومدم که النگو رو ازت بگیرم. نمی خواستم سروصدا بشه. همه رو فرستادم برن باغ انگورستان. خودم هم رفتم باغ، ولی بعد از یک ساعت گفتم زیر چراغ رو خاموش نکردم باید برم خونه. وقتی رسیدم در خونه حال خرابی داشتم. زود اومدم که یه دفعه نری النگو رو بفروشی، می دونستم که برای سه چهار روز پول داری. زیر موزائیک رو دیده بودم. وقتی وارد دالان شدم، فهمیدم خونه ای. خیالم راحت شد. فکر کردم شاید مثل اون دفعه که منو هل دادی و سرم خورد به تاقچه و خون اومد ممکنه حمله کنی، گفتم عصای پدرت دستم باشه که اگر حمله کردی جلوت رو بگیرم. در اتاقت رو باز کردم. پشت در رو ننداخته بودی. حتما قبلش رفته بودی مستراح، دیدی کسی خونه نیست پشت در رو ننداختی. از اتاقت بوی گند می اومد. بوی نم و موندگی. یادته چقدر بهت می گفتم از این دخمه بیا بیرون. چقدر بهت می گفتم بیا پیش مهمون بشین. اتاق پر بود از آشغال سیگار و زرورق و دستمال کاغذی سوخته. نگاهی به اتاق کردم، باید رنگش می کردم و تمیزش می کردم برای عروسم، برای مسعود، برای مریم، برای نوه ام. چقدر دلم می خواست صدای بچه مسعود توی خونه بپیچه. اما به جای اون صدای خرو خر تو توی اتاق پیچیده بود. فکر کنم کشیده بودی و قرص هم خورده بودی و خواب خواب بودی. وقتی توی خواب نگاهت می کردم، دوباره می شدی همون سعید روزهای بچگی که صدبار می فشردمت به سینه ام. صدات زدم. گفتم شاید خودت رو به خواب زدی. آب دهانت ریخته بود روی بالش. زرد بود. یاد صورت قشنگت افتادم که وقتی بچه بودی موقع خواب نگاهت می کردم. حالا صورتت زرد زرد بود. صدای نفست نمی اومد، گفتم خدایا! می شه مرده باشه و من با خیال راحت برم به همه خبرش رو بگم؟ دست گذاشتم روی پیشونیت. سرد سرد بود، مثل تن مرده، مچ دستت رو گرفتم، ضربانت می زد. اتاق رو گشتم. ولی النگوی مریم نبود، نه زیر جالباسی، نه توی بقچه ها، نه پشت قرآن و نهج البلاغه. آخرش یقین کردم قایمش کردی توی بالش. حتما می دونستی که من می آم سراغت و همه جا رو می گردم. بالش رو آروم از زیر سرت کشیدم، نفهمیدی. خوابت خیلی سنگین بود. رویه بالش رو که بوی گند تف و آب دهنت بهش ماسیده بود، درآوردم، النگوی مریم لای یک دستمال کاغذی اون تو بود. خدا رو شکر کردم. پاشدم برم. تا دم در هم رفتم. یاد پدر مریم افتادم که گفته بود تا وقتی برادر معتادش توی خونه هست اجازه نمی دم دخترم بره خونه شون. یاد مسعود افتادم که می خواست برات مامور بیاره. یاد پدرت افتادم که هر شب به من پشت می کرد و می گفت هر چی می کشه از دست منه، یاد خودت افتادم که چقدر از خدا آرزوی مرگ می کردم. یادم افتاد به پارسال که وقتی شب بیست و یکم می خواستم برم مسجد جامع گفتی منم می آم. بهت گفتم می آی آبروی منو ببری؟ گفتی نه می آم از خدا بخوام مرگ منو بده.
برگشتم. گفتم بالش رو بذارم زیر سرت. گردنت کج شده بود. بد نفس می کشیدی. سرت رو بلند کردم. انگار که لاشه گوسفند، انگار یک تکه چوب، بالش رو گذاشتم زیر سرت. نگاهت کردم. دلم برات سوخت. پدرت بهت گفته بود گمشو برو از خونه من، تو مایه ننگی. به بچه من گفته بود مایه ننگ. سعید جان! آقات راست می گفت: تو مایه ننگ ما بودی. خواستم بیدارت کنم، یک بار دیگه باهات حرف بزنم. ولی می دونستم فایده نداره. سرم رو چسبوندم روی صورتت، می خواستم بیدار بشی. می خواستم به هوش باشی. اما تو کاملا بیهوش و خواب بودی. گفته بودی دلم می خواد وقتی بی هوش هستم خلاص بشم. باید تمومش می کردم. تموم. بالش رو از زیر سرت کشیدم بیرون. کاش از خواب بلند شده بودی و به هوش اومده بودی. ولی صدات در نیومد. بالش رو گذاشتم روی صورتت. نمی خواستم صورتت رو ببینم. دلم می خواست همون سعیدی رو ببینم که صبح زود بلند می شد و نون سنگک تازه می خرید و ساعت هفت می رفت سرکار. بالش رو فشار دادم. زورم نمی رسید. دستت تکون خورد، فشار رو کم کردم. کاش از خواب بلند شده بودی. ولی دستت فقط دست منو فشار داد. با وحشت بالش رو از روی صورتت برداشتم. صورتت رو نگاه کردم، یکهو چشمات نیم دقیقه باز شد. گفتم: سعید! می خوای به این زندگی ادامه بدی؟ اینو بهت گفتم. صدات در نمی اومد. گفتم: سعید جان! می خوای کمکت کنم خوب بشی؟ صدات اومد. گفتی نمی تونم، نمی تونم. بالش رو گذاشتم روی صورتت. دستت اول اومد و مچ دستم رو گرفت، ولی بعد دستم رو ول کردی. دو ماه قبل به من گفته بودی ای کاش می مردم و از این زندگی خلاص می شدم. نشستم روی بالش. همون جوری نشستم که انگار می خوام تو رو بزام. انگار قرار بود تو از من بیایی بیرون. کاش می شد برگردی و بری داخل من، بعد از سی و هفت سال بدبختی. دیگه فکر نکردم. فقط گریه کردم. یه دفعه پشیمون شدم. شاید خوب می شدی. یک فرصت دیگه. از جا بلند شدم. بالش رو از روی صورتت برداشتم. صورتت عوض نشده بود. نبض ات رو گرفتم. دیگه نمی زد. دستات رو بلند کردم، افتاد روی زمین، مثل یک لاشه. بلند شدم. حالا دیگه تموم شده بود. بالش رو گذاشتم زیر سرت. صورتت رو گذاشتم روی بالش.
وقتی برگشتم باغ، همه داشتن می زدن و می رقصیدن. مریم هم خوشحال بود و پهلوی مسعود نشسته بود. رفتم پهلوی مریم. النگو رو بهش دادم، گفتم که زیر دستشویی پیداش کردم. مسعود شنید. منو کشید کنار. گفت: سعید کتکت نزد؟ گفتم: نه، النگو پیش اون نبود. زیر دستشویی بود. موقع وضو گرفتن شاید افتاده بود اونجا. مسعود چیزی نگفت. بعدش پدرت رو کشیدم کنار. بهش گفتم سعید مرد. اول زل زد و توی چشمام نگاه کرد. بعد دستش رو گذاشت روی پیشونی من و اشک ریخت. به پهنای صورت اشک ریخت. آقات گفت: زیاد که زجر نکشید؟ چیزی نگفتم. آقات گفت بریم خونه. به مسعود گفت: ما می ریم خونه، برادرت فوت کرده. مسعود نگاهی به من کرد. مریم زد زیر گریه. همه مهمون ها گریه کردن. صدای رقص و ساز و آواز قطع شد. به مسعود گفتم برو به فاطمه و نرگس و رحیم و پوران خبر بده که برادرت فوت کرده، به آقای ایرجی هم بگو بیاد برای روزنامه تسلیت بنویسیم. توی راه هر چی گذشته بود به پدرت گفتم. پدرت گفت حرف نزن، نمی خوام بشنوم. یک بچه معتاد داشتم مثل خیلی معتادا زیاده روی کرد و سکته کرد و مرد. رسیدیم خونه. آقات زنگ زد دکتر جمالیان اومد. گفت چی شده؟ گفتم رفتم توی اتاقش دیدم مرده. دکتر جمالیان جسدت رو معاینه کرد و گفت: هم خودش راحت شد، هم شما. یادته ده بار رفتی پیش جمالیان که ترک کنی؟ گفت: شبیه حالت خفگی هست. هیچی نگفتم. گفت: گزارش می نویسم که زیاده روی کرده و سکته کرده. آقای ایرجی شوهر خواهرت اومد، مثل هر مراسم عروسی و عزا که اون کارهای ما رو انجام می داد، برات یک مجلس ختم آبرومند گرفتیم. همه می فهمیدن که تو سکته نکردی، اما هیچ کس چیزی نگفت. دیروز هم ستوان شفیعی از نیروی انتظامی اومد. یک برگه داشت. گفت فرمالیته است. از من پرسید: اون مرحوم دشمنی نداشت. آقات گفت: اون مرحوم دشمن هم داشته باشه، سکته کرده. ستوان شفیعی گفت: کار ما فرمالیته است.
سعید جان! خودم گذاشتمت توی قبر. راحت شدی ننه. هم از این زندگی نکبت، هم از حرف مردم، هم از خودت. حالا باز هم من و تو تنها شدیم. مثل همه این ده پونزده سال. توی این ده سال که معتاد بودی فقط من می اومدم سراغت. حالا هم هر هفته می آم. می آم سر قبرت. مثل همین امروز. الآن دو هفته است اتاقت رو رنگ زدیم و مسعود و مریم اسباب کشی کردن اونجا. کسی دیگه اسم تو رو نمی بره. حالا هم فقط من موندم و تو. من و پسرم. می گن بهشت زیر پای مادره. تو می گی جای من کجاست؟
پ ن : عكس نتونستم بزارم واسش
قلم خورده در شنبه نهم شهریور 1387 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
بگذار گريه كنم براي عاطفه اي كه نيست و دنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد اما انسان پا برهنه و عريان ميدود براي دنيايي كه زيست شناسان رمانتيكش سوگوار انقراض نسل دايناسورند بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي مريخ را شناخته است اما هنوز! كوچه هاي دلش را نمي شناسد.
پ ن : وبلاگ عوض نمیکنم چون هرجایی نیستم نه اینکه توان تعویض ندارم نه بلکه اصالت دارم
پ ن : من با مشکلات می جنگم نه اینکه ...
پ ن : شما ها که وبتونو و آیدیتونو همیشه در حال عوض کردنید بگید زندگیتونو چه میکنید؟
قلم خورده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
پ ن : من تنم میلرزه وقتی فکر میکنم چه روزگاری قراره واسه تو به وجود بیاد بعد من حالا اگه خیلی کمم تو برو با یکی دیگه ببین چه جوری با تو تا میکنه آره ای عشق من تو چاره نداری راه برگشت نداری به طرف من حرف دلتو بزن و برو از پیش من نامه ها و عکسا پارست هرچی مونده یه خاطرست میمیری واسه همیشه آره تو قلب من
یه حسه بدی داره میگه، که نفس های آخر این دله
مرگ دل پایان رابطه ماست اینو من نمیگم خب دله میگه
میشکنم شیشه ی عمر خودمو تا نبینم یه بار دیگه تو رو
وقت رفتنه میرم ولی بی تو دنبالم نیا دیگه بزار برو
قلم خورده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
خیلی وقت بود که می خواستم برایت بنویسم که دلم عحیب گرفته است خیلی وقت است که می خواستم برایت بنویسم که دلم شکسته است خیلی وقت است که دستم را بلند کر ده ام تا دستم را بگیری ولی انگار که دور مرا مه گرفته است و تو مرا هیچ نمی بینی . آخ که چقدر دلم برای سینه ات تنگ است که بشود سرم را فرو کنم تویش و های های زار بزنم و تو ساکت گوش کنی و موهایم را ناز کنی . چقدر دلم برای بوسیدنت تنگ است برای بوسیدن دستهایت برای بویت چقدر دلم برایت تنگ است خدا . بیا مرا ببر . به ابرها . به کهکشان . به رودها . بیا مرا ببر من می خواهم پیش تو باشم دیگر خسته ام از این ترس همیشگی بیا دستم را محکم بگیر و ببر . دلم برای داغی دستهایت یکذره شده است . مرا تنها گذاشتی ؟ بیا مرا ببر خسته ام. بیا مرا ببر می ترسم.
پ ن : افكارم را در سكوت زنداني كردم
پ ن : آنقدر ميهمان نواز بود كه اجازه ورود همه انگلها را به بدنش صادر كرده بود.
پ ن : می خواست در مصرف بند رخت صرفه جویی کند،خوابید.(اصولا کارهای بی ربط زیاد می کرد!)
پ ن : وقتی من حتی لیاقت ندارم محرم نگاهش باشم چگونه توقع دارم محرم رازش باشم.
پ ن : بسه دیگه!!!
قلم خورده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...
پ ن :
اي خدا دلگيرم ولي احساس غم نمي كنم --- چون با توام پيش كسي سرم رو خم نمي كنم
پ ن : روزت مبارك همسر وفادار فاطمه علي (ع) و پدرم (حسن) و بابا بزرگاي گلم (محمد علي و محسن) كه الان خيلي ساله فوت كردي دوستتون دارم
رضایت معنایی : یعنی جوری زندگی کنی که این شعر رو ذرات وجودت زمزمه کنند:
« به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست...عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست»
یعنی در هر سطح معنوی که باشی از ارتباط خوب (در تعریف خودت) با معبودت برخوردار باشی،ارتباط خوبی با کائنات و طبیعت داشته باشی، در وجود خودت نبض طبیعت رو حس کنی.
آرزو هام زیادن، یکیشم تویی!
حالا اگه بخوام از خودم و خواسته هام بگذرم برای کی ها باید آرزو داشته باشم؟
راستی شما به جز آرزو های شخصی چه آرزو هایی دارین؟
پ ن : لطفا دیگه پیام خصوصی نذارین
پ ن : من دوست دختر نمی خوام گیر ندین
پ ن : دیگه نمی خوامت
پ ن : خستم از دست همتون
پ ن : من شکست عشقی نخوردم من تو زندگی شگست خوردم یعنی زندگیم شکستم داد
قلم خورده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
نگاه معني داري کرد و گفت : قلبم . اين تيکه هاي قلب منه که شکسته . خودم بايد جمعش کنم .
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق ، آدما اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن ، وقتي مي خواي يه دل پاک و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته مي ندازنش زمين و مي شکوننش ،ميخوام تيکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده .
ميخوام بدم بهش بلکه اين قلب شکسته خوب شه آخه مي دوني خودش گفته قلبهاي شکسته رو خيلي دوست داره
تيکه هاي شکسته رو جمع کرد و يواش يواش ازم دور شد . و من توي اين فکر که چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم.
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپري دست هر کسي ، انگاري فهميد تو دلم چي گفتم . برگشت و گفت : رفيق ، دلم رو به دست هر کسي نسپردم اون براي من هر کسي نبود من براي اون هر کسي بودم
پ ن : آره با تو بودم زندیگم
پ ن : خودت بفهم من خستم از دست همه و خودت بس که همه چیزو توضیح دادم
عشقمو دادم بهت نفرتو دادی به من باز میگی چرا رو دوشته کوله باری ز غم آخه چطوری به خودم بدم امیدواری یکم رفتنه تو نمک زد به زخم تاریک تن نذار که دوباره بچشم حس غمو نگو دیگه پاک کردی از ذهنت اسم منو الان چهار ماهه ندیدمت این حق منه؟ که سعید نتونه از شدت بغض حرف بزنه؟ تو این همه تو ستاره آسمونه منی سعید فقط واسه تو خیره به آسمونه همین چطور دلت اومد بشکنوی دله منو؟ دلی که آخرین لحظه خواست بهت بگه نرو هنوز حلقه ای که برام گرفتی دستمه روزی هزار بار میگم که الان میکنمش ولی تا دستم می خوره بهش عطر تو ... باقیش اشکه خوب
پ ن : فقط براي تو
قلم خورده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
شايد اينطور فكركني كه من دوستت ندارم اما آدما واسه ابراز علاقشون اگه جاي من باشن نيازي به دروغ گفتن ندارن همين يكشنبه بود كه واست تو هئيت آرزوي خوشبختي كردم همين شهادت مادرم فاطمه بود كه فقط واسه تو دعا كردم تو آره تو متاسفم
پ ن : اينجارو كليك كن پ ن : هيچ وقت نشد كه دوستت نداشته باشم هيچ وقت نشد پ ن : هرازدواجي بر پايه دوست داشتن نيس پ ن : هر چي تو بگي اصلا من گاو عوضي
بعدا نوشت : وقتی گفتم بمون تو خونتون همه جا کثیفه گفتی ... الان اینو دانلود کن ببنین فیلم تلاش معاون دانشجويي دانشگاه زنجان براي تعرض به يك دختر دانشجو Pass : www.koocholo.blogfa.com دلم به حاله خودم میسوزه آخه این دختره هم حتما میگه من نمی تونستم کاری کنم چون اگه نمی کردم اجراج بودم اخراج (کار و درس) بهتره یا پاکی و عفت تو کار و درس می خوایستی نه!!!!!!!!!!!!!! پ ن : فقط حرف از گذشته های دور خواستم بزنم همین
قلم خورده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
... روزگارم هی بدک نیست فقط هر روز خون دماغ(بینی) میشم پیوست پست ۱ : دوستش داشتم پ پ ۲ : دوستش دارم پ پ ۳ : دوستش خواهم داشت پ پ ۴ : اما درگیر زندگی نت بود و واسه خودش زندگی میکرد به ... پ پ ۵ : از ما که گذشت خوش باشی و موفق مگه نه سعید جون؟
میگن ولینتانه ما که چیزی ندیدم هرچی گفتیم گوش نکرد واسه خودش زندگی کرد بعدشم من مقصر شدم آخه خدا وکیلی انصاف نبود شایدم انصاف بود نمیدونم اصلا بذار بگم مهم نیس هرچند دروغه محضه حالا منم باید بگم ؟ باید بگم روز عشق مبارک؟ آره آخه یکی اومده تو قسمت نظرات گفته اگه عاشقي ، اگه عاشقتن... اگه كسي رو دوست داري ، اگه كسي دوستت داره... و بالاخره اگه عشقو ميشناسي... ولنتاين مبارك... راس میگه اگه کسی دوستت نداره تو که یکیو دوست داری پس اینجا میگم روز عاشقان چه اونایی که واسه یه بوسه و یه هم خوابی با هم هستند چه اونایی که میخوان یه عمر با هم باشن چه اونایی که یه عمر با هم هستند چه معلم فیزیکایی که نظر دارن به شاگردای دخترشون مبارک
این wallpaper هم هديه من به همه عاشقان
پیوست پست ۱ : پدرم در اومد اینارو درست کردم کلی وقتمو گرفت پ پ ۲ : امیدوارم به درد یکی بخوره پ پ ۳ : ... پ پ ۴ : موقعی که نظر میدی اسمتم بگو بد نیس مگه نه؟(آخه ملت فک میکنن چه خبره) پ پ ۵ : گويند غروب جايي است که آسمان زمين را مي بوسد امشب برايت غروب ميکنم اسمان من کجايي؟
وقتي بدنيا آمدم صدائي درگوشم طنين انداخت و گفت : " تا آخرين ثانيه هاي زندگي ات با تو خواهم ماند ." گفتم: " تو كيستي؟ " گفت: "عشق"
كجا به سراغت بيايم اي آخرين آرزوي من؟
من بي تو چراغي خاموش هستم در اتاقي متروك. دلدار من باور كن من هنوز گلهاي شب بويي كه روزگاري به من هديه كردي را دوست دارم و هنوز دلم به ياد رز های قرمزی كه تو دوست داشتي مي
تپد. كاش چشمانت را بگشايي اي عشق اهورائي من.
بارها به سياهي شب لبخند زدم و با خودم گفتم: شايد چشمان تو د ر صبحي كه از راه ميرسد مرا از انتظار بيرون بياورد اما موجي از حقيقت سرتاپايم را فرا ميگيرد و آن وقت است كه مي يابم شايد براي هميشه از ديدار خود محرومم ساخته باشي.
صدايم كن . نگاهم كن.
دوست داشتم كبوتري بود م تا از شهر تيرگي ها به سوي آسمان آبي دلت پرواز مي كردم و دلم را در دستان پرمهرت رها ميكردم و عشق را در آسمان بي كران دلت مي آموختم.
وقتي كه به فكر عميق تو فرو رفته بودم و در ساحل دلم قدم ميزدم به فكر آمدنت بودم به فكر رد پايي كه در ساحل دلم بر جاي گذاشته بودي .آرزو مي كردم تا اين ردپاها از ساحل پاك نشده هرچه زودتر بيايي .
كم كم صداي پاي آمدنت را شنيدم.
اين حس غريب قلبم رابه لرزه انداخت.
ناگهان درياي دلم خروشيد وموج كف آلودي روحم را فرا گرفت و يكباره مرا از خيال تو بيرون آورد و افسوس كه يك خيال بود.
اي كاش بودي تا مي توانستي تين قلب خسته ام را در وسعت تنهايي خودت پيوند بزني .
اي كاش بودي و تنهايي مرا نيز مي ديدي و عشقي را كه به تو داشتم نظاره گر مي شدي عشقي كه بهاي آن تنهايي و يك دنيا غم و درد بود .
دل زنداني عشقي شد كه كسي آن را باور نداشت و پشت سكوي تلخ چه غريبانه تنها ماند و از ياد ما رفت .
يك دل و اين همه غصه چرا ؟
دوستم ندارد كسي را كه دوست ميدارم تنها سكوت مي كنم به خاطر عشقش و هنوز در حيرتم چرا كه عشقم را نمي فهمد.
قلم خورده در شنبه بیست و دوم دی 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
بي حضور نام تو نامم عبوري مي شود دل به تنهايي زدن اوج صبوري مي شود با خيالت مي نويسم واژه هاي فرد را ديدنت اين روزها هردم ضروري مي شود گرچه تصوير تو را شفاف مي بينم ولي شيشه هاي مات هم گاهي بلوري مي شود وعده ي ما هم صدايي بود و اوج سادگي در عوض دنياي ما دنياي دوري مي شود
قلم خورده در دوشنبه هفدهم دی 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|