او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به کتاب خواندن کرد
در کنارش هم یک بسته بیسکوییت بود
مردی هم کنار او نشسته بود و داشت روزنامه می خواند
وقتی او نخستین بیسکوییت را به دهان گذاشت,متوجه شد که مرد هم یک بیسکوییت برداشت و خورد....او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت
پیش خودش فکر کرد بهتر است ناراحت نشوم
شاید اشتباه کرده ام
ولی این ماجرا تکرار شد
هر بار که او یک بیسکوییت بر می داشت آن مرد هم همین کار را میکرد
این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد
وقتی که تنها یک بیسکوییت باقی مانده بود,پیش خود فکر کرد:حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟
مرد آخرین بیسکوییت را نصف کرد و نصفش را خورد
این دیگر خیلی پرویی میخواست! او حسابی عصبانی شده بود
در این حین بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست.آن زن کتابش را بست,وسایلش را جمع کرد و با نگاه بسیار تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت
وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست,دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه ی بیسکوییت آنجاست...باز نشده و دست نخورده
خیلی شرمنده شد,از خودش بدش آمد
یادش رفته بود که بیسکوییتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود
آن مرد بیسکوییت هایش را با او تقسیم کرده بود
بدون آنکه عصبانی و برآشفته باشد
در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوییت هایش میخورد خیلی عصبانی شده بود
و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت خواهی نبود
پ ن ۱ : سه چیز هرگز بازنمیگردد:
۱- سنگ پس از پرتاب
۲- حرف بعد از گفتن
۳- زمان بعد از سپری شدن
پ ن ۲ : به یاد ندارم نابینائی به من تنه زده باشد.
پ ن ۳ : برای اینکه پشه ها کاملاً نا امید نشوند، دستم را از پشه بند بیرون می گزارم.
۴۰ روز از اتفاقی که نباید میوفتاد گذشت این ۴۰ روز یکی از بدترین روزای زندگی من بوده نمیدونم حالا چی میشه بقیه عمر بر باد رفتم حالا حالاها نمیشه این ضربه رو تحمل کرد انگار همین دیروز بود تو امام حسین انگار همین دیروز بود دیگه از خودم نخواهم نوشت
پ پ ۱:این مرتضی چه فکری میکنه که من دارم واسه اون مینویسم؟ پ پ ۲ : این نوشته ها سوختن پ پ ۳:من برگشتم پ پ ۴: نظر میدین با اسم و ایمیل باشه پ پ ۵ : روز طبیعت یکی نیس مارو ببره بیرون؟(شوخی بود خونه رو ترجیح میدم) پ پ ۶ : ۱۳ تون بخیر
قلم خورده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
خنده هاي زوركي
رفتم رفتی رفت ساکت میشوم و میخندم اما خنده ای تلخ استاد داد میزند:خوب بعد!؟ ادامه بده و من میگویم رفت رفت رفت رفت و دلم شکست غم رو دلم نشست رفت و شادیم بمرد شور از دلم ببرد رفت رفت رفت ومن میخندم و میگویم خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشته , به آن میخندم
حرف دلم گفتي كه از ياد تو ميرم نه عزيزم مگه ميشه به جا چشمام قلبم اما پيش توست تا هميشه فاصله بين من و تو تا كجا دنباله داره قسمت اين بود كه جدا بمونيم از هم تا هميشه
دعاء من: براي همسايه كه نان مرا ربود، نان !! براي عزيزاني كه قلب مرا شكستند، مهرباني !! براي كساني كه روح مرا آزردند، بخشش !! و براي خويشتن خويش ، آگاهي و عشق مي طلبم