سادهترین راه برای کشیدن قلیان، رفتن به یک سفرهخونه درستوحسابی و سفارش یک قلیان دبش میباشد. با این کار، دیگر نیازی به آمادهسازی قلیان ندارید و بعد از ۱۰ دقیقه، قلیان با طعم مورد نظر خود را میکشید! اما اگر در خانه قلیان دارید و میخواهید آنرا آماده کشیدن کنید، بد نیست به مطالب زیر توجه بفرمایید.
مقدمهای بر قلیان
خیلیها فکر میکنند که قلیان چیز بدی است و خلاصه هر کسی که قلیان میکشه، آدم لاابالی هستش! اما باید بدانند که سخت در ...............
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر* به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن * من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند * و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم
قلم خورده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختر يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم. يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام،برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش!
قلم خورده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكترفوق تخصصي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
قلم خورده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
شاید کمتر کسی باشه که بدونه کاريکلماتور چیه اما این متاع خیلی با ارزش و زیباست طوری که من عاشق اینگونه جملات هستم گفتم با هم بخونیم شاید که سبب خیر شدیم امیدوارم خوشتون بیاد
يكي نيست بگويد ، آنها كه از پا در مي آيند ديگر چرا از دست مي روند .
قلم خورده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
قلم خورده در شنبه سوم آذر 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
خنده هاي زوركي
رفتم رفتی رفت ساکت میشوم و میخندم اما خنده ای تلخ استاد داد میزند:خوب بعد!؟ ادامه بده و من میگویم رفت رفت رفت رفت و دلم شکست غم رو دلم نشست رفت و شادیم بمرد شور از دلم ببرد رفت رفت رفت ومن میخندم و میگویم خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشته , به آن میخندم
حرف دلم گفتي كه از ياد تو ميرم نه عزيزم مگه ميشه به جا چشمام قلبم اما پيش توست تا هميشه فاصله بين من و تو تا كجا دنباله داره قسمت اين بود كه جدا بمونيم از هم تا هميشه
دعاء من: براي همسايه كه نان مرا ربود، نان !! براي عزيزاني كه قلب مرا شكستند، مهرباني !! براي كساني كه روح مرا آزردند، بخشش !! و براي خويشتن خويش ، آگاهي و عشق مي طلبم