نمی دونم چرا آدما فکر میکنن ۲ بار عاشق میشن یا حداقل می تونن بشن عزیزان اینجوریه دنیا یه بار عاشق میشی می فهمی استباه کردی بقیشو دوست می داری تویه دوست داشتنت هیچ وقت نمی تونی عشقتو فراموش کنی هیچ وقتم اولین کسی که میبینی با هاش میگردی عشق نیست عشق اونیه که حتی اگه طرفت با کسه دیگه ای باشه تو خودت بسوزیو مانع زندگیش نشی اما مواظب وقت زندگیتون باشین که کوتاهه خیلی کوتاه
بیخیال بازم بیخیال همیشه بیخیال
پس به سعید.ج گیر ندین چرا اینجوری مینویسه مدل نوشتنم این شده هیچ آدمی از این حالت خوشش نمیاد اما ... خیلی حرف زدم
بریم سر اصل مطلب
البته توهین به دوستان گلم نشه
بهترین دوستانم دستهایم بهترین همراهم پاهایم
عزیزترین گوشهایم و راستگوترین چشمانم
زیباترین خودم و پاکترین دلم
و دگر هیچ
بسیار بزرگهای کوچک را عاجزانه طلبیده ام
بسیار شیرین های تلخ را دوست داشته ام
دگر نه هوس ان سرخ لب سیه چشم کمان ابرو در دلم
نه هوای رفاقت با ان خوش مرا مبا غیرت مرد نما در سرم
حال ای خدایم
ای مهربان ترین
ای عزیز
که روحمتنمهدیه ی توست
اگر بگویم هیچ نمی خواهم دروغ است که من حریصم و طمع کار
اگر بگویم هیچ نمی دانم دروغ است که انچه باید بدانم به من اموخته ای
کودکیم که می گریمو بهانه ام بهشت توست و حتی به جهنمت امید دارم فقط پیش تو آرومم
قلم خورده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
سلام خدمت همه دوستان گل از اونجا که الا ۱ سالو خرده ایی هست که کوچولو بعد از وبلاگای متعددی که داشتم پا گرفته و از همه وبلاگم بیشتر دوسش دارم واسه اینکه همش خاطرس
فقط اینارو نوشتم که بدونید از این به بعد یه پست از تک آهنگایی که خودم همیشه گوش میدم خواهم گذاشت
من منتظر دیدار تو هستم، سهل است بگویم که گرفتار تو هستم، من در پی این حادثه غمخوار تو هستم، هر چند که دور از منی و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم
من به اندازه جشمان تو غمگين ماندم و به اندازه هر برق نگاهت به نگاهي نگران، تو به اندازه تمام تنهايي من شاد بمان
در صفحه شطرنج زندگي همه مهره هايم مات مهرباني تو شد ومن قلبم را به تو باختم
تو به اندازه تنهايي من زيبايي ، من به اندازه زيبايي تو تنهايم
مردم اغلب تنهایند زیرا به جای پل دیوار می سازند
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن ، ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن ، دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا ، دل شکستن کار آسانی است حرفش را نزن
تو اين دنيا همه نامردن كسي به كسي رحم نميكنه پس دعا كن كسي كه ماله تو بهت رحم كنه
حالا که می روی! آهسته برو... هر قدمت دور تر ، نفسم تنگ تر بگذار چشم آهسته آهسته نديدنت را بی اموزد
ما کسایی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم. ما گریه می کنیم برای کسایی که به فکرمون نیستن. و ما به فکر کسایی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن. این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره. اگه این رو بفهمی، هیچوقت برای تغییر دیر نیست
پيداست هنوز شقايق نشدي زنداني زندان دقايق نشدي وقتي که مرا از دل خود مي راني يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي
شايد آن روز که سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد کرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجبارست
قلم خورده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
ساعتهاست از نيم شب گذشته و من هنوز نميدانم که اينجا چه ميکنم . بغض چندين هفته ايم بعد از مدتها شکست . طی اين روزها خودم را به کوری زدم و آنقدر با صدای بلند حرف زدم که هيچ نشنوم .
اما امشب .
چونان کودکی که از شوک سيلی هائی که بر صورتش نواخته شده بيرون آمده وتازه سوزششان را حس ميکند .
زار ميزنم
تسلی دهندگانم پشه هائی هستند که خود را ميهمان بدن لرزانم ميکنند و تنها همراهم بالشم است که اجازه ميدهد در آغوشش بگيرم .نميداند که صورتم را بر گونه هايش فشار ميدهم تا صدای هق هق ام از اتاق بیرون نرود . طفلک گمان ميبرد که ميبوسمش .
کی گفته که: مرد که گريه نميکنه؟
آهای ای که خدا مينامندت
می شنوی مرا............... ؟
قلم خورده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
کودکی که آماده ی تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند شما فردا مرا به زمین می فرستید؛اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو درنظر گرفته ام؛او در اتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
- اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق اورا احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می تونم بفهمم مردم چه می گویند،وقتی زبان آنهارا نمیدانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و بادقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات،دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه از اینکه دیگر نمی توانم شمارا ببینم ناراحت خواهم بود!
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهش آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا کرد: خدایا! اگر باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید؟
خداوند شانه ی اورا نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد؛ به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.
قلم خورده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
یک جزیره کوچک در میان اقیانوس و تو در آنجا تنها هستی و زیر آفتاب سوزان هر لحظه در عطش دیدن یِک دوست می سوزی و افق را با چشمانت در می نوردی اما تو تنها هستی.
بعد از روزها تلاش و با نیروی امید قایقی می سازی و جزیره را ترک می کنی. هفته ها در راه هستی و آنگاه که رمقی برای تو باقی نمانده پرندگان دریایی به تو امید را بار دیگر هدیه می دهند و تو پای بر روی خشکی بزرگی می گذاری. جزیره ای بزرگ با مردمانی بومی . چقدر از دیدن آنها خوشحال هستی . روزها می گذرند و تو بتدریج به آنجا عادت می کنی اما همزمان احساسی گنگ در وجودت بیدار می شود و آنگاه تو بار دیگر می فهمی که به آنجا تعلق نداری و ساکنین آن جزیره تو را آنگونه که هستی درک نمی کنند. و تو چشم در افق داری.
با کمک قایقی بزرگ که ساکنین جزیره برایت فراهم کرده اند بار دیگر راهی سفرمی شوی روز و شب در مقابل چشمانت چشمک می زنند اما تو پلک بر هم نمی گذاری. ساحلی بزرگ آرامش را به تو باز می گرداند و تو خود را در خشکی عظیم می یابی . خشکی که قسمتی از یک قاره بزرگ است. دیگر کاملا احساسی شادی می کنی انسانهای متمدن و پیشرفتهای علمی آنان تو را به وجد می آورد با آنها دوست می شوی . مطالعه می کنی ناشناخته ها را در ابتدا از کتابها و بعد با چشمانت درک می کنی و هر چه بیشتر می فهمی خود را دورتر از اطرافیانت می بینی و جسمت نمی تواند بر خلاف میل روحت تو را در آنجا پایبند کند پس دوباره می روی.
با هر وسیله ای که هست می روی گاه پیاده و گاه سوار بر اسب و این رفتن تو را قانع نمی کند بسیاری را در راه دیده ای با بسیاری گفتگو کرده ای اما هنوز تنها هستی. با وسایل نقلیه سریعتر حرکت می کنی تا به آنسوی قاره می رسی. و با کشتی بزرگی به قاره جدید می روی . آنجا را نیز می گردی و هر چه بیشتر می گردی کمتر می یابی.
با یِک هواپیما پرواز می کنی و همه زمین را دور می زنی به جزیره نخست خود باز می گردی . تمام دنیا را بارها گشته ای و کره زمین را بارها دور زده ای و اینک بدرستی می دانی که از این جزیره نمی توانی خارج شوی.
چشم بر افق شب می دوزی و جزایر آسمانی را تماشا می کنی. می دانی که اگر آنجا نیز بودی باز هم تنها بودی
قلم خورده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
باور کن که دوستت دارم ای تنها بهانه برای زنده موندنم ، نفس کشیدنم دوستت دارم ای امید وآرزوی من، دنیای من دوستت دارم ای تو به زیبایی یک گل سرخ ، به پاکی یک چشمه زلال به لطافت باران بهار دوستت دارم ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم، همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم ای تو آرامش وجودم، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم دوستت دارم ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم ای تو عشق زندگی ام، همیشه گی ام ، ماندنی ام دوستت دارم دوستت دارم وخواهم داشت ای که تو لایق این دوست داشتنی عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تو لیلی این دل دیوانه ای... به خاطرت جانم را زندگی ام را فدایت می کنم نثارت می کنم.... دوستت دارم که چشمانم را قربانی نگاهت می کنم اگر میگویم که دوستت دارم از ته دل می گویم از تمام وجودم می گویم.. باور کنی باور نکی یک کلام دوست دارم...
به خدا خیلی دوستت دارم
قلم خورده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
قلم خورده در شنبه دوازدهم آبان 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
خنده هاي زوركي
رفتم رفتی رفت ساکت میشوم و میخندم اما خنده ای تلخ استاد داد میزند:خوب بعد!؟ ادامه بده و من میگویم رفت رفت رفت رفت و دلم شکست غم رو دلم نشست رفت و شادیم بمرد شور از دلم ببرد رفت رفت رفت ومن میخندم و میگویم خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشته , به آن میخندم
حرف دلم گفتي كه از ياد تو ميرم نه عزيزم مگه ميشه به جا چشمام قلبم اما پيش توست تا هميشه فاصله بين من و تو تا كجا دنباله داره قسمت اين بود كه جدا بمونيم از هم تا هميشه
دعاء من: براي همسايه كه نان مرا ربود، نان !! براي عزيزاني كه قلب مرا شكستند، مهرباني !! براي كساني كه روح مرا آزردند، بخشش !! و براي خويشتن خويش ، آگاهي و عشق مي طلبم