نمیدونم کی بود و کجا اما یهو شد میدونم که بد بخت شدم میدنم شکستم اما از شکستنم شاکی نیستم نه اینکه خوشحال باشم نه مگه حیونم که با رفتن عزیزم بخوام بیخیال باشم کی دید چی شدم وقتی مجبور شدم ترکش کنم؟
اومدم تو یه دنیا که همش تو یه اطاق حبس شدم بعدشم که یکی یکی اعضای تنم به درد افتاد حالا پشت کامپیوترمم به زور میشینم از درد همه وجودم یاده روزای خوشم بخیر
بیخیال اینقدر حرف زدم که حالم بهم میخوره از خودم نا سلامتی مردم و مردا اصولا حرف نمیزنن از دل خودشون
فقط میگم
الهی که شفا پیدا کنی تو واسه دردات دوا پیدا کنی تو
تو این دنیا که بی وفایی رسمه رفیقه با وفا پیدا کنی تو
پانصد و هفتاد و چهارمين بلاي آسماني نيز به خير از سرم گذشت !
كي مي خواهي باور كني كه اين عشق خدايي است ؟!!!
بر تخته سياه زندگي احتمالات و فرضيات را چه خوب به من آموختي
گفتي : احتمال اين كه عاشقت بمانم كم است پس فرض كن كه ......
رابطه اي در كار نبوده است !!!
براي زندگي كردن .....
. بسيار كم فرصت داريم
اما براي روزي كه خواهيم رفت از اين جا تا ابديت .
قدر ثانيه هاي اندك زندگي ات را بدان
شايد آن دنيا آن گونه كه فكر مي كني نباشد !!!
يه دل شكسته دارم كي مي خره ؟دوستم گفت :يه جا سراغ دارم كه قلباي شكسته را خوب مي خرن.
آدرس اونجا رو به زحمت پيدا كردم .تو يكي از كوچه هاي تنگ و تاريك.
تابلوي مغازه خيلي قديميه ،طوري كه اصلا" معلوم نيست چي نوشته!!!فقط يه كلمه قلب و يك كلمه اي كه نصفش پيداست ابر....كه اون هم با هزار مصيبت ميشه خوند .
صاحب مغازه يه پيره مرده،نشسته روي يه صندلي چوبي و داره با نخ محكم يه قلب كوچيكو وصله ميزنه.واي چقدر قلب اينجاست! بزرگ،كوچيك،متوسط،يه تعدادي تو شيشه الكل هستن،يه سري هم خشك كرده زده به ديوار.
-بستگي داره كه كدومش رو بخواي.مثلا" اون فروشي نيست.
-چرا؟
-چون عتيقه است.
-مال كي بوده؟
-مجنون.
-خوب اون يكي ؟
-اون اصلا" فروشي نيست.
-مال كيه؟
-مال خودمه.
با لبخند پرسيدم:
-مال رومئو رو نداري؟
با خشم نگاه كرد و با عصابانيت گفت:
-قلب فرنگي نداريم.
-حالا مال منو چند ميخري؟
-يه كلام پنج هزار تومان .....
-چشمانم از كاسه بيرون زد:آخه چرا ؟
-قلبت وصله داره، تازه چند جاش هم اصلا" درست نمي شه.آدم معروفي هم كه نيستي.
-معروف نيستم اما عاشق كه هستم.
با مسخرگي يه پوز خندي زد و گفت :
-عاشق؟يه عاشق زنده؟اصلا"با عقل جور در نمياد.اين قلبايي كه مي بيني همه مال عاشقاي واقعي هستند كه از عشق حقيقي مردن ،پس تو چرا هنوز زنده اي؟ نه ،اصلا"قلبت به درد نمي خوره.
قلبمو ازش پس مي گيرم و بر ميگردم .تو راه همش به جمله آخر پيره مرد فكر مي كردم ." يه عاشق زنده؟اصلا" با عقل جور در نمياد ....!!!! "
خونه كه اومدم يه راست رفتم رو تختمو دراز كشيدم وقتي خوابم برد تو خواب ديدم دارم با قلبم حرف مي زنم اون به من مي گفت : تو چرا مي خواي منو بفروشي ؟ مگه من چه گناهي كردم ؟ اصلا" تقصير خودته كه منو اينقدر شكننده بار آوردي!!! بعد يهو زد زير گريه و من از خواب پريدم . عرق كرده بودم ،دستم روگذاشتم روي قلبم و مدام تكرار مي كردم " دوستت دارم، دوستت دارم،دوستت دارم " ديگه حتي نمي زارم يه خراش كوچيك روت بيفته .............................................؟؟؟؟؟؟!!!!!!
قلم خورده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
لاينل واترمن داستان آهنگري را ميگويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگيش چيزي درست به نظر نميآمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر ميشد.
يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفتي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيت بدتر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."
آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگيش آمده است. اما نميخواست دوستش را بي پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:
"در اين كارگاه فولاد خام برايم ميآورند و بايد از آن شمشير بسازم. ميداني چطور اين كار را ميكنم؟ اول تنهایي فولاد را به اندازهء جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست."
آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري روشن كرد و ادامه داد:
"گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مياندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغهء شمشير مناسبي در نخواهد آمد."
باز مكث كرد و بعد ادامه داد:
"ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه ميپسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بيفايده پرتاب نكن."
قلم خورده در شنبه ششم مرداد 1386 حرف
دل | لينك ثابت
|
اين دو يکی نيست...اشتباه نشود! عشق همان دوست داشتن نيست عشق رويائی است و دوست داشتن دنيائی دوست داشتن با عشق مقايسه نمی شود که اگر بشود از بين خواهد رفت عشق خلقت خداست و دوست داشتن خلقت عقل و دل انسان... عشق همچون خدا يکی است و برای هر انسان می تواند به تعداد انسانهای ديگر باشد جدائی برای عشق مرگ است در حالی که دوست داشتن می تواند برای مصلحت ديگری جدائی را تصميم بگيرد عشق روحانی است ولی دوست داشتن جسمانی جسم ميميرد ولی روح جاودانه است کسی نمی تواند عشق را کنترل کند چرا که در عشق عقلی نيست عشق را معنی کردن گناه است چرا که در لغات ناچيز زبان نمی گنجد معنی کردن آن برابر با محدود کردن آن است ولی دوست داشتن محتاج معنی کردن آن است دوست داشتن با دل انسان است ولی عشق با جان.... عشق غرور را از انسان می زدايد ولی دوست داشتن با غرور رشد میکند عشق از نظر خدا پاک است و دوست داشتن از نظر انسان... خدا عشق است و انسان دوست داشتن... بدرستی که خدا برتر از انسان است....
اینم جواب من به تمام کسایی که میگفتند دوست داشتن از عشق برتره خدارو شکر میکنم که این متن به دنیا اومد
البته اینم بگم که من از عشق به دوست داشتن کشیده شدم
سر كلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف كن : رفتم ... رفتي ...رفت...ساكت مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد مي زند : خوب بعد؟ ادامه بده . و من مي گويم : رفت ...رفت...رفت. رفت و دلم شكست...غم رو دلم نشست...رفت شاديم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من مي خندم و مي گويم خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است...كارم از گريه گذشته است به آن مي خندم
قلم خورده در دوشنبه یکم مرداد 1386 حرف
دل کوچولو | لينك ثابت
|
خنده هاي زوركي
رفتم رفتی رفت ساکت میشوم و میخندم اما خنده ای تلخ استاد داد میزند:خوب بعد!؟ ادامه بده و من میگویم رفت رفت رفت رفت و دلم شکست غم رو دلم نشست رفت و شادیم بمرد شور از دلم ببرد رفت رفت رفت ومن میخندم و میگویم خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشته , به آن میخندم
حرف دلم گفتي كه از ياد تو ميرم نه عزيزم مگه ميشه به جا چشمام قلبم اما پيش توست تا هميشه فاصله بين من و تو تا كجا دنباله داره قسمت اين بود كه جدا بمونيم از هم تا هميشه
دعاء من: براي همسايه كه نان مرا ربود، نان !! براي عزيزاني كه قلب مرا شكستند، مهرباني !! براي كساني كه روح مرا آزردند، بخشش !! و براي خويشتن خويش ، آگاهي و عشق مي طلبم